![]() |
![]() |
|
| مادر |
|
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
پدر جون روزت مبارک . تولد حضرت علی ( ع) روز پدر بر همه عاشقان مبارک باد . سه سال از کوچ مظلومانه ات گذشت و تو در غربت بخاک سپرده شدی در حالیکه سالها بود که از نعمت دیدارت محروم بودیم . پانزده سال از دیدارت محروم بودیم و تو هر سال با این نوید که میخواهی آخرین سالهای عمرت را در کنارمان باشی دلخوشمان میکردی و من که بزرگترین فرزندت بودم و عاشقانه دوستت داشتم به این امید دلخوش داشتم که بیایی تا لااقل آخرین روزهایت را در کنارت باشم . مونست باشم و مرحمم باشی . در نامه هایت میخواندم که تو هم مثل من عاشقانه منتظر اون لحظه هستی که توان آمدن را داشته باشی . میدونستی که دخترت عاشقانه ترین سرودها را برایت زمزمه خواهد کرد و نوازشهایش خستگی سالها تنهایی و غربت را از تنت بیرون خواهد کشید . ولی حیف که انتظار من بسر آمد و تو نیامدی . تو نیامدی و در خاک غربت تن به خاک سپردی . جایی که حتی نمیدانم مدفنت کجاست . نمیدانم سر کدامین قبر باید بیایم و برایت فاتحه بخوانم . پدر تو هم خیلی زود بعد از دخترم رفتی تا او تنها نباشد . حال شما کنار هم هستید و من تنها در سوگ شما نشسته ام . امشب حال غریبی دارم . حال دل کندن و بریدن . حال رهایی و بسر دویدن . تو این دنیای فانی دیگه هیچ آرامی ندارم . دلم هوای شماها را دارد . حال بس غریبی است . بی طاقت و کم تحمل و ناتوان شده ام برای صبوری و ادامه راه . پدر جان میدانی که فقط وجود دخترک کوچکم است که طناب مرا به این دنیا وصل نگه داشته و بال پروازم را بریده است . ولی اگر از جانب او خیالم راحت شود مطمئن باشید که دیگر لحظه ای درنگ نخواهم کرد . که این غایت آرزویم است پرواز ، پروازی سریع بسوی شما عزیزانم . دلم بد جوری برایتان تنگ است و این دنیا برایم بسی تنگ تر . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:48 توسط مادر |
|
|
اومدم تا شروعی تازه رو تجربه کنم . ولی 2 روز دیگه دارم بعد از چند ماه برای یه مرحله دیگه دادگاهی به اون شهر میرم با اینکه این رفتن فقط برای دو سه روز بیشتر نیست ولی قلبم بدجوری شور میزنه و دلهره دارم . چقدر اون شهرو دوست داشتم . صدای پرنده هاشو که صبح ها با صدای قشنگشون از خواب بیدارم میکردن ، باغچه خونه قشنگمو و هوای پاک و طبیعت زیباشو . با دلی شکسته اونچا رو ترک کردم به این امید که بتونم با دوری ، بعد از مدتی دوباره خودمو سرپا کنم و با فراموش کردن خاطرات تلخ 13ساله زندگیم دوباره شروعی تازه داشته باشم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:10 توسط مادر |
|
|
وقتی آدم میشنوه که قانون حامی زنهاست و در عمل درست برعکسشو میبینه هم متاسف میشه و هم خنده اش میگیره که تو این مملکت اصلا قانونی هم وجود داره که حامی کسی باشه ؟ اصلا چه فرق میکنه ؟ زن یا مرد منظور فقط کسانی هستند که بنوعی مواجه با ظلم میشن و به قانون پناه میبرند . ولی مجریان قانون در مقابل چه میکنند ؟ اگه پول و پارتی داشته باشی که چاکر و نوکرت میشن و اگه نه مثل یه اشغال زیر پا لهت میکننند و جوری برات صحنه سازی میکنند که یه هو به خودت میای و میبینی که کار از کار گذشته و تو دیگه دستت به هیچ جا بند نیست . اونوقته که در کمال ناامیدی سرتو بالا میگیری و با صدای بلند خدا رو صدا میزنی خددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یعنی اون صداتو میشنوه ؟ به دادت میرسه ؟ حالم دیگه داره از اینهمه ظلم به هم میخوره . دیگه تصمیم دارم بیشتر تو پیله خودم فرو برم از هر چی آدم و آدمیتی بیزارم . از این بی قانونی ، از اینهمه ظلم ............... اگه هستی و صدامو میشنوی ببین که چطور داره در حق انسانهای مظلوم ظلم میشه و هیچ فریاد رسی هم نیست . ببین چطور مجریان قانون ؟ بی قانونی میکنند و به هیچ کس و هیچ جایی هم نباید جواب پس بدهند . سرگذشت زنی که فقط برای حفظ آبروش میخواست به زندگیش با مردی معتاد و کلاه بردار و بی حیثیت ادامه بده فقط بخاطر اینکه مهر طلاق دوباره تو شناسنامه اش نخوره واون مرد با حیله گری و ریا اونو تا پای امضای صورت جلسه طلاق توافقی کشوند بدون اینکه اصلا به حق و حقوق اون در صورت جلسه دادگاه اشاره ای بشه با یه امضا فقط یه امضا که پای صورت جلسه دادگاه انداخته بود بقیه مراحل رو بدون حضور اون طی کردند و بدون رفتن اون به پزشکی قانونی و جلسه داوری و تعیین داور از طرف اون رای طلاق رو صادر کردند . به فاصله یک روز رای به دفتر ثبت طلاق ارسال شد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:32 توسط مادر |
|
|
زندگی یک دوست شده دغدغه فکری امروز من ، مدتیه که غصه های اون شده باری بر غصه های درونی من . طفلک معصوم همه درددلهاشو پیش من میاره و میگه شدی سنگ صبورم . جز خدا و بعد هم تو دیگه کسی رو ندارم که باهاش درددل کنم . دیروز آخرین روز زندگی زناشوئیش بود زندگی که از اول هم بر پایه و اصول محکمی استوار نبود . میگفت دورم انداخت . از زندگیش به راحتی پرتم کرد بیرون . با هزار کلک و حقه بازی و زبون بازی . میگفت دلمو تو دستام گرفتم و از زندگیش اومدم بیرون . میگفت اومدم بیرون تا اون زندگی رو از اول شروع کنه با یه دختر جوون و من ؟ به گوشه عزلت تنهایی خودم پناه ببرم . داغون بود ، بی پناه ، سرگشته ، خوار شده ، خم شده . فقط میگفت به چه جرمی ؟ به کدامین گناه ؟ بهش گفتم زندگی کن . صبور باش و مقاوم . نشکن ، نریز ، از هم نپاش . استوار و امیدوار . با چشمهای غمگینش نگاهی بمن کرد و گفت چطوری ؟ شکستم ، له شدم ، غرورم ، عزت نفسم . وای که دیدم حق با اونه . کسی که یه عمر سرشو بالا گرفت و در مقابل مشکلات سر خم نکرد حالا چطور غرور و عزت نفسش ببازی گرفته شد .یعنی اون کسایی که در این بهم پاشیدگی یک زندگی سهمی داشتند از خدا نمیترسند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:38 توسط مادر |
|
|
وقتی داشت ماجرای زندگیشو برام تعریف میکرد برام باورش کمی سخت و غیرممکن بنظر میرسید مگه میشه که یک انسان اینهمه تو زندگیش بد بیاره و هنوز سر پا باشه و بخواد با سرسختی بایسته و سرشو بالا بگیره و بگه که من هنوز هستم ، هنوز نفس میکشم ، هنوز مقاومم و میخوام زندگی کنم . دلم بد جوری براش سوخت ولی راستش یه جورایی هم بهش حسودیم شد ، به استقامتش ، به ایمانش ، به پایداریش در مقابل همه مصیبت های زندگیش . کم تو زندگیش نکشیده بود . از تنهایی هاش برام گفت ، از سختی هایی که تو تنهاییهاش کشیده بود ، از مرگ عزیزانش و دست آخر نامردی همسرش ، همسری که درست در تلخترین لحظه زندگی و سوگوار بودنش تنهاش گذاشت و بدنبال زندگی خودش رفت بدون هیچ توضیحی و هیچ دلیل قانع کننده ای . ولی اون هنوز سرپاست و داره به زنگیش ادامه میده بدون عزیزانش ، بدون همسر بی عاطفه اش و بدون هیچ انگیزه دیگری برای آویزان شدنش به ریسمان زندگی . ولی اون هنوز داره نفس میکشه ، راه میره ، کار میکنه و به آینده چشم دوخته ....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:57 توسط مادر |
|
|
یک حس خوب ، یک جور آرامش ، میشه گفت رسیدن به این نکته که تا بحال از محبت خداوند بهره بردم و اونطور که باید و شاید شکرگزارش نبودم . نمیدونم چی شد که عمیق تر به زندگی و مفهوم واقعی اون دقیق شدم و دیدم که خیلی تا بحال ناشکر بودم ، اینکه تا بحال تنها بودم ، اینکه مهربونی خانواده رو حس نکردم ، اینکه دختر جوونم ناکام از این دنیا رفت و خیلی چیزهای دیگه که یک عمر حسرتشون تو دلم بود و سعی میکردم بروی خودم نیارم و مقاومت کنم باعث شد ه بود که مواهب زندگیم رو هم نبینم و شکر داشتن اونها رو بجا نیارم . شاید از خیلی جهات تو زندگیم حسرت رو لمس کردم که مهمترینش از دست دادن عزیزترین کسانم بود ( دخترم و پدرم ) ولی باید اینو اعتراف کنم که خیلی شانس ها هم تو زندگیم داشتم و دارم که شاید باعث حسرت خیلی از آدمهای دیگه باشه و به داشته های من غبطه بخورند . من الان تو یک شهر ساحلی دارم زندگی میکنم ، تو یک خونه ویلایی بزرگ و راحت ، یک دختر دیگه دارم که خیلی با شعور و فهمیده است ، با هم رابطه خیلی خوب و قشنگی داریم و بینهایت همدیگه رو دوست داریم دو تا حیوون کوچولو دارم و یک با غچه پر از گل و گیاه که هر وقت دلم میگیره بهش پناه میبرم و با سرگرم کردن خودم با گلهام و حرف زدن با اونها آروم میشم و مهمتر از همه اینها برکت زیادی که خداوند به زندگی ساده و آروم من داده . خدایا شکرت ، خدایا صد ها هزار بار شکرت . دیگه گله نمیکنم ، دیگه ناله نمیکنم . با امید به زندگی ادامه میدم ، میخوام به موفقیت های دخترم با لبخند بنگرم ، هنوز هم میشه زنده بود و با امید زندگی کرد . میخوام با شاد بودنم به روح دختر مرحومم هم آرامش بدم و بهش بگم که دارم خودمو آماده میکنم برای اون لحظه که با لبخند به دیدارش میرسم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:20 توسط مادر |
|
|
ما " دل " به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو به جان خسته داریم ای دوست گفتی که به دل شکستگاه نزدیکیم ما نیز " دل " شکسته داریم ای دوست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:56 توسط مادر |
|
|
با خودم عهدي كرده بودم بعد از فوت پگاهم ، عهدي كه خالصانه تا به امروز بهش پايبند بودم و از خدا ميخوام كه كمكم كنه تا در راهي كه قدم گذاشتم سست نشم و پاهام نلرزه . پگاه دوستي داشت كه در شرايطي مثل اون ولي به خيال من بهتر از اون زندگي ميكرد و باعث تعجب من بود كه چرا اين دو تا اينقدر با هم احساس نزديكي و همدلي دارن . بعد از فوت پگاه گاه گداري باهاش صحبت ميكردم و تماس تلفني داشتم ولي چون يك جورايي نسبت فاميلي هم با هم داشتيم هر دو از ارتباط بيشتر احتياط ميكرديم . شايد به اين دليل كه اونهايي كه باعث اين ارتباط فاميلي شدند اعتراضي به اين رابطه نكنند . من چيز زيادي از زندگيش نميدونستم و بيشتر از نوشته هاي پگاه راجع به اون از زندگيش خبر داشتم . تا اينكه بعد از فوت پگاه شنيدم كه از شوهرش جدا شده و بنا به صلاحديد خانواده رفت به خارج از كشور و يا بهتره بگم تبعيدش كردن به خارج . بدون اينكه احساسات مادرانه او را در نظر بگيرند . فرستادنش اونطرف آب و خيالشون راحت شد كه از درگيري با مسائل و مشكلات زندگي اون راحت شدند . طفلك چند ماه اونجا از دوري دخترش بال بال زد و زجر كشيد و وقتي كه ديد ديگه نميتونه دوري دخترشو تاب بياره تصميم به برگشت گرفت . اونوقت بود كه خانواده محترم اون روي نجيب خودشونو نشونش دادن و بهش گفتن كه ديگه جايي تو خونه اونها نداره . يك مادر به گناه مادر بودن و تحمل نكردن دوري فرزند تبعيد شد و حال هم درها بروش بسته شده ؛ نه پدر ؛ نه عمه مهربون و نه هيچكس ديگه نميخواد به اين دختر معصوم پناه بده كه لااقل تو مملكت خودش باشه و بتونه فرزندش رو ببينه . حالا اون هم شده يكي ديگه از دخترهاي من . دختري كه خيلي بيشتر از بقيه لياقت و استحقاق داشتن محبت مادرانه را داره . خدايا ، خداوندا كمكم كن كه بتونم زندگي از هم پاشيده اونو دوباره سرو سامان بدم . دلم ميخواد اونو به زندگي زناشوئي اش برگردونم . پيش دخترش ، كنار شوهرش . اين مدت كه برگشته چند باري باهاش صحبت كردم و ازش خواستم كه به حرفهام گوش كنه و اونچه رو كه صلاح اون و زندگيشه قبول كنه . خدايا كمكش كن . خدايا التماست ميكنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:15 توسط مادر |
|
|
بخت از آن كسي است كه مناجات كند با كارش و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد و كتابش را بگذارد در زير سرش و ببيند در خواب حل آن مسئله را باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود ذهن ما باغچه است گل در آن بايد كاشت گر نكاري ، گل من علف هرز در آن ميرويد زحمت كاشتن يك گل سرخ كمتر از زحمت برداشتن هرزگي ان علف است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:56 توسط مادر |
|
|
تو يكي از سايتهاي دوست يابي عضو شده بودم كه يك روز پيغامي از يك دختر دريافت كردم . پيغام اين بود كه ميخوام صداتو بشنوم و مامانم باشي . چند باري باهاش فقط ارتباط مكاتبه اي داشتم ولي ديدم خيلي بي تابه تا اينكه قبول كردم بهش زنگ بزنم . در همون تماس اول خواست كه همديگه رو ببينيم و من هم قبول كردم . يادمه يكي از اولين شبهاي ماه مبارك رمضان بود و اينجا باران سنگيني ميباريد . اون ميخواست از يكي از شهرهاي نزديك اينجا پيش من بياد . چند دقيقه اي از افطار گذشته بود و من مثل هميشه نگران و دلواپس زير اون بارون شديد به سر خيابان رفتم كه اگه احيانا براي پيدا كردن آدرس دچار مشكلي شده باشه لااقل سر خيابون منتظرش باشم . خيلي نگران و بيتاب بودم . هزار خيال و هزاران تجسم از دختري كه اصلا نميشناختمش و فقط با چند بار صحبت تلفني داشتم اونو به منزلم دعوت ميكردم . راستش از جرعت اونهم تعجب كردم كه با چه اعتمادي داره به خونه يك غريبه مياد . در هر صورت اون اومد و تا دير وقت كنار هم بوديم . من و اونو و دخترم . از همون شب به من گفت ماماني و چه شيرين اين كلمه را ادا ميكرد جوري كه هر بار با گفتن اين نام قلبم ميلرزيد و احساس ميكردم كه اورا هربار بيشتر و بيشتر از قبل دوست دارم . حالا اون شده دختر ديگر من كه واقعا برايم عزيز است . طفلك من از اينكه ما مجبوريم بزودي از اينجا به تهران برويم خيلي غصه ميخوره ولي بهش اين اميد را دادم كه زود به زود همديگه رو خواهيم ديد . دنيا را چه ديدي شايد موقعيتي شد و اونهم تونست پيش ما بياد و نزديك ما زندگي كنه . مطمئن هستم كه حتما هم اين اتفاق خواهد افتاد . بهر صورت بد جوري به هم وابسته شديم . الان اون براي يك دوره كلاس پوست چند روزي رفته تهران . اصرار داشت كه منهم همراهش برم ولي من اينجا بخاطر آخرين روزهاي اقامتم در اين شهر خيلي كار دارم ولي خوب خدا را شكر كه بعدا براي كلاسهاي بعدي نگران اقامت در تهران نيست و مستقيما پيش خودمان خواهد آمد تا به اميد خدا اقامت هميشگي اش جور شود . انشاالله . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 4:47 توسط مادر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مادری هستم که به تازگی دخترم رو از دست دادم و حالا میخوام در مورد زندگی گذشته خودم و دخترم در اینجا بنویسم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آتش آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مامی خرگوشه فرزند آدم و هوا بابا امیر ققنوس جنگل و خاکستر |
|
RSS
|