![]() |
![]() |
|
| مادر |
|
یک حس خوب ، یک جور آرامش ، میشه گفت رسیدن به این نکته که تا بحال از محبت خداوند بهره بردم و اونطور که باید و شاید شکرگزارش نبودم . نمیدونم چی شد که عمیق تر به زندگی و مفهوم واقعی اون دقیق شدم و دیدم که خیلی تا بحال ناشکر بودم ، اینکه تا بحال تنها بودم ، اینکه مهربونی خانواده رو حس نکردم ، اینکه دختر جوونم ناکام از این دنیا رفت و خیلی چیزهای دیگه که یک عمر حسرتشون تو دلم بود و سعی میکردم بروی خودم نیارم و مقاومت کنم باعث شد ه بود که مواهب زندگیم رو هم نبینم و شکر داشتن اونها رو بجا نیارم . شاید از خیلی جهات تو زندگیم حسرت رو لمس کردم که مهمترینش از دست دادن عزیزترین کسانم بود ( دخترم و پدرم ) ولی باید اینو اعتراف کنم که خیلی شانس ها هم تو زندگیم داشتم و دارم که شاید باعث حسرت خیلی از آدمهای دیگه باشه و به داشته های من غبطه بخورند . من الان تو یک شهر ساحلی دارم زندگی میکنم ، تو یک خونه ویلایی بزرگ و راحت ، یک دختر دیگه دارم که خیلی با شعور و فهمیده است ، با هم رابطه خیلی خوب و قشنگی داریم و بینهایت همدیگه رو دوست داریم دو تا حیوون کوچولو دارم و یک با غچه پر از گل و گیاه که هر وقت دلم میگیره بهش پناه میبرم و با سرگرم کردن خودم با گلهام و حرف زدن با اونها آروم میشم و مهمتر از همه اینها برکت زیادی که خداوند به زندگی ساده و آروم من داده . خدایا شکرت ، خدایا صد ها هزار بار شکرت . دیگه گله نمیکنم ، دیگه ناله نمیکنم . با امید به زندگی ادامه میدم ، میخوام به موفقیت های دخترم با لبخند بنگرم ، هنوز هم میشه زنده بود و با امید زندگی کرد . میخوام با شاد بودنم به روح دختر مرحومم هم آرامش بدم و بهش بگم که دارم خودمو آماده میکنم برای اون لحظه که با لبخند به دیدارش میرسم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:20 توسط مادر |
|
|
ما " دل " به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو به جان خسته داریم ای دوست گفتی که به دل شکستگاه نزدیکیم ما نیز " دل " شکسته داریم ای دوست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:56 توسط مادر |
|
|
با خودم عهدي كرده بودم بعد از فوت پگاهم ، عهدي كه خالصانه تا به امروز بهش پايبند بودم و از خدا ميخوام كه كمكم كنه تا در راهي كه قدم گذاشتم سست نشم و پاهام نلرزه . پگاه دوستي داشت كه در شرايطي مثل اون ولي به خيال من بهتر از اون زندگي ميكرد و باعث تعجب من بود كه چرا اين دو تا اينقدر با هم احساس نزديكي و همدلي دارن . بعد از فوت پگاه گاه گداري باهاش صحبت ميكردم و تماس تلفني داشتم ولي چون يك جورايي نسبت فاميلي هم با هم داشتيم هر دو از ارتباط بيشتر احتياط ميكرديم . شايد به اين دليل كه اونهايي كه باعث اين ارتباط فاميلي شدند اعتراضي به اين رابطه نكنند . من چيز زيادي از زندگيش نميدونستم و بيشتر از نوشته هاي پگاه راجع به اون از زندگيش خبر داشتم . تا اينكه بعد از فوت پگاه شنيدم كه از شوهرش جدا شده و بنا به صلاحديد خانواده رفت به خارج از كشور و يا بهتره بگم تبعيدش كردن به خارج . بدون اينكه احساسات مادرانه او را در نظر بگيرند . فرستادنش اونطرف آب و خيالشون راحت شد كه از درگيري با مسائل و مشكلات زندگي اون راحت شدند . طفلك چند ماه اونجا از دوري دخترش بال بال زد و زجر كشيد و وقتي كه ديد ديگه نميتونه دوري دخترشو تاب بياره تصميم به برگشت گرفت . اونوقت بود كه خانواده محترم اون روي نجيب خودشونو نشونش دادن و بهش گفتن كه ديگه جايي تو خونه اونها نداره . يك مادر به گناه مادر بودن و تحمل نكردن دوري فرزند تبعيد شد و حال هم درها بروش بسته شده ؛ نه پدر ؛ نه عمه مهربون و نه هيچكس ديگه نميخواد به اين دختر معصوم پناه بده كه لااقل تو مملكت خودش باشه و بتونه فرزندش رو ببينه . حالا اون هم شده يكي ديگه از دخترهاي من . دختري كه خيلي بيشتر از بقيه لياقت و استحقاق داشتن محبت مادرانه را داره . خدايا ، خداوندا كمكم كن كه بتونم زندگي از هم پاشيده اونو دوباره سرو سامان بدم . دلم ميخواد اونو به زندگي زناشوئي اش برگردونم . پيش دخترش ، كنار شوهرش . اين مدت كه برگشته چند باري باهاش صحبت كردم و ازش خواستم كه به حرفهام گوش كنه و اونچه رو كه صلاح اون و زندگيشه قبول كنه . خدايا كمكش كن . خدايا التماست ميكنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:15 توسط مادر |
|
|
بخت از آن كسي است كه مناجات كند با كارش و در انديشه يك مسئله خوابش ببرد و كتابش را بگذارد در زير سرش و ببيند در خواب حل آن مسئله را باز با شادي درگيري يك مسئله بيدار شود ذهن ما باغچه است گل در آن بايد كاشت گر نكاري ، گل من علف هرز در آن ميرويد زحمت كاشتن يك گل سرخ كمتر از زحمت برداشتن هرزگي ان علف است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:56 توسط مادر |
|
|
تو يكي از سايتهاي دوست يابي عضو شده بودم كه يك روز پيغامي از يك دختر دريافت كردم . پيغام اين بود كه ميخوام صداتو بشنوم و مامانم باشي . چند باري باهاش فقط ارتباط مكاتبه اي داشتم ولي ديدم خيلي بي تابه تا اينكه قبول كردم بهش زنگ بزنم . در همون تماس اول خواست كه همديگه رو ببينيم و من هم قبول كردم . يادمه يكي از اولين شبهاي ماه مبارك رمضان بود و اينجا باران سنگيني ميباريد . اون ميخواست از يكي از شهرهاي نزديك اينجا پيش من بياد . چند دقيقه اي از افطار گذشته بود و من مثل هميشه نگران و دلواپس زير اون بارون شديد به سر خيابان رفتم كه اگه احيانا براي پيدا كردن آدرس دچار مشكلي شده باشه لااقل سر خيابون منتظرش باشم . خيلي نگران و بيتاب بودم . هزار خيال و هزاران تجسم از دختري كه اصلا نميشناختمش و فقط با چند بار صحبت تلفني داشتم اونو به منزلم دعوت ميكردم . راستش از جرعت اونهم تعجب كردم كه با چه اعتمادي داره به خونه يك غريبه مياد . در هر صورت اون اومد و تا دير وقت كنار هم بوديم . من و اونو و دخترم . از همون شب به من گفت ماماني و چه شيرين اين كلمه را ادا ميكرد جوري كه هر بار با گفتن اين نام قلبم ميلرزيد و احساس ميكردم كه اورا هربار بيشتر و بيشتر از قبل دوست دارم . حالا اون شده دختر ديگر من كه واقعا برايم عزيز است . طفلك من از اينكه ما مجبوريم بزودي از اينجا به تهران برويم خيلي غصه ميخوره ولي بهش اين اميد را دادم كه زود به زود همديگه رو خواهيم ديد . دنيا را چه ديدي شايد موقعيتي شد و اونهم تونست پيش ما بياد و نزديك ما زندگي كنه . مطمئن هستم كه حتما هم اين اتفاق خواهد افتاد . بهر صورت بد جوري به هم وابسته شديم . الان اون براي يك دوره كلاس پوست چند روزي رفته تهران . اصرار داشت كه منهم همراهش برم ولي من اينجا بخاطر آخرين روزهاي اقامتم در اين شهر خيلي كار دارم ولي خوب خدا را شكر كه بعدا براي كلاسهاي بعدي نگران اقامت در تهران نيست و مستقيما پيش خودمان خواهد آمد تا به اميد خدا اقامت هميشگي اش جور شود . انشاالله . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 4:47 توسط مادر |
|
|
تو پرسه زدن هام تو اين دنياي مجازي نميدونم داشتم دنبال چي ميگشتم ؟ جاي پائي از او يا جانشيني براي او ويا شايد انگيزه اي براي زنده بودن و زندگي كردن بدون او و با خاطره هايش . توي دنياي وبلاگ نويسي با اشخاص زيادي آشنا شدم ولي فقط يك نفر تونست تو قلب من جا باز كنه و درست به اندازه يك فرزند براي مادر جاشو كم كم تو دلم محكم كرد اونقدر كه بهش اعتماد كردم . شد محرم اسرارم . امكان نداشت اتفاقي برام بيفته و بهش نگم و اصلا هم اهميت نميدادم كه اون با وجود تمام اعتمادي كه از من ميديد باز هم خودشو پشت پرده پنهان ميكرد . تا اينكه از اون هم بزرگترين ضربه را خوردم و دركمال ناباوري به استيصال رسيدم و به نفرت . هميشه شنيده بودم وقتيكه عشق مواجه با نامردي بشه تبديل به بزرگترين نفرت ميشه ولي باور نميكردم تا حال كه لمسش كردم اين نفرت را . امروز به جايي رسيدم كه مثل يك نوپا با احتياط قدم برميدارم و بجاي دو چشم با تمام وجودم اطرافم را نگاه ميكنم . هنوز هم هستند كساني كه مهر مادري مرا طلب ميكنند و دلم به بهانه عشق ورزيدن به آنها ميتپد ولي سعي ميكنم افسار دلم را محكم بگيرم و بسرعت دل نبازم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:7 توسط مادر |
|
|
سالهاست كه مرداد ماه براي من پيام آور خاطره هاست ، خيلي سال پيش ، سالهاي نوجواني . خاطره تنها عشق زندگيم كه به بار ننشسته فراموش شد و بخاطر مخالفتهاي بي دليل خانواده به بايگاني خاطراتم سپرده شد . 29 مرداد روز تولد اون بود كه هر سال فقط يادآوري اين روز مرا به ياد آن روزهاي شيرين عشق ميرساند و يك آه فرو خورده كه بيادم مياورد كه فقط 2 سال از عمرم را واقعا زندگي كردم . با عشق و شناخت عشق ........... سالها گذشت و تولد دخترم در اول مرداد باز هم خاطره شيرين ديگري را از اين ماه برايم به ارمغان آورد و باز هم بمن اين نويد را ميداد كه اين ماه ، براي من ماه خاص خاطره هاست و 2 سال پيش 29 مرداد براي من شد فراموش نشدني ترين روز زندگيم " روز تولد و مرگ " تنها روزي كه هرگز و هيچوقت از ضمير خسته من پاك نخواهد شد . تولد تتها عشق زندگيم و مرگ فرزندم ، مرگ فرزندي كه با رفتنش زندگي را هم از من گرفت و زنده بودن را چون بعضي تمام نشدني مهمان نفس هاي بيجان من كرد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:40 توسط مادر |
|
|
اول مرداد تولد دخترمه ، امسال ازم خواست كه به خاطر پايان يافتن تحصيلش در دانشگاه و بازگشت ما به تهران براش يك جشن كوچك بگيرم تا با دوستانش خاطره اي را بيادگار داشته باشد . ديروز با هم رفتيم خريد كادوي تولدش . براش چيزي را خريدم كه خيلي دوست داشت . كمي هم تو شهر گشتيم و به خونه برگشتيم ولي من در تمام مدت ساكت بودم و غمگين و اون مرتب منو زير سئوال ميبرد كه مامان چرا خوشحال نيستي؟ امروز روز تولد منه و تو بايد خوشحال باشي . آخر سر حرفي زد كه جگرم سوخت ولي باز هم سكوت كردم اون گفت مامان تو از من متنفري ؟ يكدفعه به خودم اومدم و گفتم نه چرا همچين فكري ميكني . ولي دختركم تو عالم خودش بود و به تولدش فكر ميكرد و به جشني كه قراره پنج شنبه با دوستاش بگيره و با هم خوش باشند و من تو دنياي خاطراتم سير ميكردم . به اون يكي دخترم كه 2 ساله از دستش دادم و بعد از اون نه ميخوام شادي داشته باشم و نه ميتونم در شادي كس ديگري شركت كنم . ديروز همه فكر و ذهن من پيش اون بود . دلم بهانه اش رو ميگرفت و بغض گلومو فشار ميداد . ميفهمم كه اين طفلك من هنوز براي درك اين غم خيلي جوونه و ميخواد جووني كنه ولي من .......... چكنم كه هنوز تو خاطره هاي پگاهم سرگردانم و لحظه هايم را با او ميگذرانم با او و خاطره هايش . احساس بدي دارم ، مادر خوبي نبودم و نيستم . طفلك بچه هاي بيگناه من ........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 7:58 توسط مادر |
|
|
در زندگي هميشه رخداد ها مطابق تصور من نيست ، ليكن من به روند زندگي اعتماد دارم كه از من حمايت ميكند وعالي ترين خير و صلاحم را به من هديه ميكند . دري بسته شود درهايي گشوده ميشوند . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:45 توسط مادر |
|
|
فرياد مي زنم من چهره ام گرفته من قايقم نشسته به خشكي مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست يكدست بي صداست من ، دست من كمك ز دست شما مي كند طلب فرياد من شكسته اگر در گلو ، وگر فرياد من رسا من از براي راه خلاص خود و شما فرياد ميزنم فرياد ميزنم به كجا راه برم ؟
به چه كس در نگرم ؟
توتياي چشمم نوشداروي من اين لحظه توئي بر نمي دارم من مهر از تو دل نمي دارم بر روز جدائي ز تو راست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:5 توسط مادر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مادری هستم که به تازگی دخترم رو از دست دادم و حالا میخوام در مورد زندگی گذشته خودم و دخترم در اینجا بنویسم
|
| پیوندهای روزانه |
|
آتش آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مامی خرگوشه فرزند آدم و هوا بابا امیر ققنوس جنگل و خاکستر |
|
RSS
|